
از این شاخه به آن شاخه پریدی ، از این قلب رفتی و به قلبی دیگر نشستی ،
عین خیالت نیست که دلم را شکستی، انگار نه انگار که روزی با هم عهدی را بستیم
مگر یادت نیست به هم قولی را دیدیم، قراری گذاشتیم ،
حرف از زندگی بود ، از عشق که بگذریم حرف از وفاداری بود
تو خودت این را خواستی که خاطره هایمان بسوزد ،
عشق همینجا در قلبمان بمیرد، خیلی سخت است چشمهایم دستت را
در دستان غریبه ای دیگر ببیند
خیلی سخت است ببینم قلبم چه معصومانه میسوزد ،
هنوز هم اشک در چشمهایم ، مثل یک آب چشمه میجوشد
با اینکه هنوز در قلبم هستی ، باید باور کنم که دیگر نیستی ،
باید بپذیرم از حالا بدون توام ، از حالا به جای در کنار تو بودن ،
در کنار خاطره های توام ، گرچه سوزاندی همه خاطره ها را در دلت ،
میدانم که روزی تلخ میشود زندگی به کامت
هر کاری دلت خواست با دلم کردی ، هر راهی را که خواستی رفتی ،
اما من اینجا تک و تنها مانده ام و برایت مهم نیست که بیمار مانده ام
تنها خدا میداند راز تنهایی ام را بعد از رفتنت ، تو نمیدانی چه سخت بود
لحظه جدایی ات
غرورم نیز تسلیم عشقی شد که از تو در قلبم نشسته
هیچ چیز سر جای خودش نیست ، من نفس میکشم در حالی که هوایی نیست،
قدم میزنم در حالی که در فکر توهستم ، میخوابم و خواب تو را میبینم ،
میبینم و تو را حتی از دور دستها نیز نمیبینم ،
مینشینم و تو را در کنار خودم نمیبینم ، میخندم و خنده هایم از ته دل نیست ،
اشک میریزم و کسی دلسوز من نیست، میتابم و کسی در دلم نیست که ببیند
همه دلم را تاریکی فرا گرفته...
من در این شاخه شکسته ماندم و تو به آن شاخه پریدی...

نظرات شما عزیزان:
|